تبلیغات
ققنوس ..... - داستان های پند آموز
یکتا پرستی، شاد زیستن، هنر جویی و ادب آموزی را پیشه کنید تا سعادتمند باشید

داستان های پند آموز

چهارشنبه 31 شهریور 1389 08:32 ق.ظ

نویسنده : پردیس مقصودی نژاد
نظام الدین عبدالله عبید زاکانی شاعر و نویسنده قرن هشتم (فوت حدود 772 هجری قمری) آثار بسیار دارد. طبع وی به هزل و مسخره تمایل داشت و با این شیوه حکام و زورمندان را به مسخره می گرفت. از اشعار او پیداست که غالبا به تهیدستی و وامداری روزگار می گذرانیده است.
عبید مدتی تحت حمایت سلطان اویس جلایر در بغداد و تبریز بسیر می برد. گذشته از دیوان اشعارش که بارها به چاپ رسیده است آثاری نیز به نثر دارد. آثار او عبارتند از " اخلاق الاشراف "، " ریش نامه "، " رساله صد پند "، " رساله دلگشا" - که قسمتی به عربی و قسمت دیگر به فارسی است -، "مثنوی فکاهی موش و گربه"، "فالنامه " و "عشاق نامه".
در اینجا چند داستان از بخش فارسی "رساله دلگشای" عبید زاکانی نقل می کنیم:





شاگرد کودن

طالب علمی مدتی پیش مولانا مجدالدین درس می خواند و فهم نمی کرد. مولانا شرم داشت که او را منع کند. روزی چون کتاب بگشاد نوشته بود که "قال بهزین حکیم". او به تصحیف می خواند: "قال بزین چکنم". مولانا برنجید و گفت: به زین آن کنی که کتاب درهم زنی و بروی بیهوده درد سر ما و خود ندهی.





من ندیم توام نه ندیم بادنجان

سلطان محمود را در حالت گرسنگی بادنجان بورانی پیش آوردند. خوشش آمد. گفت: بادنجان طعمی است خوش.
ندیمی در مدح بادنجان فصلی پرداخت. چون (سلطان) سیر شد گفت: بادنجان سخت مضر چیزی است.
ندیم باز در مضرت بادنجان مبالغتی تمام کرد. سلطان گفت: ای مردک! نه این زمان مدحش می گفتی؟ (یعنی تو نبودی که لحظاتی پیش مدح بادنجان می گفتی؟)
ندیم گفت: من ندیم توام نه ندیم بادنجان. مرا چیزی می باید گفت که ترا خوش آید نه بادنجان را.




پس خر مردم به کجا برد؟


طلحک (دلقک معروف دربار سلطان محمود) دراز گوشی چند داشت. روزی سلطان محمود گفت درازگوشان او را به الاغ گیرند (برای باربری) تا خود چه خواهد گفتن. بگرفتند. او سخت برنجید. پیش سلطان آمد تا شکایت کند. سلطان فرمود که او را راه ندهند. چون راه نیافت در زیر دریچه رفت که سلطان نشسته بود و فریاد کرد. سلطان گفت: او را بگویید که امروز بار نیست.
بگفتند. گفت: قلتبانی (قرم.......) را که بار نباشد خر مردم به کجا برد که بگیرد؟



پرنده زیرک

طلحک  را به مهمی پیش خوارزمشاه فرستادند. مدتی آنجا بماند، مگر خوارزمشاه رعایتی چنانکه او می خواست نمی کرد. روزی پیش خوارزمشاه حکایت مرغان و خاصیت هر یکی می گفتند. طلحک گفت: هیچ مرغی از لک لک زیرک تر نیست.
گفتند: از چه دانی؟
گفت: از بهر آنکه هرگز به خوارزم نمی آید.



نام پدرت معلوم شد

سلطان محمود روزی در غضب بود. طلحک خواست که او را از آن ملالت برون کند. گفت: ای سلطان ! نام پدرت چه بود؟
سلطان برنجید، روی برگردانید. طلحک باز برابر (او) رفت و همچنان سوال کرد. سلطان گفت: مردک قلتبان! تو با آن سگ چکار داری؟
گفت : نام پدرت معلوم شد، (حال بگو) نام پدر پدرت چه بود؟
سلطان بخندید.




البته بر خوان بوالحسن به نان ارزد

شیخ ابوالحسن خرقانی بر سر در خانقاه خویش نوشته بود: آن کس که بدین سرای درآید نان و آبش دهید و از ایمانش نپرسید، چون آن کس که به درگاه خدای باریتعالی به جان ارزد البته در خوان ابوالحسن به نان ارزد.

(نور العلوم)

تو قدر خود نمی دانی، چه حاصل؟

دلا غافل زسبحانی، چه حاصل                   مطیع نفس شیطانی، چه حاصل؟
بود قدر تو افزون از ملائک                      تو قدر خود نمی دانی، چه حاصل؟

باباطاهر همدانی



منبع: کلیات عبید زاکانی، انتشارات طلوع، تهران-1352، ص 12



دیدگاه ها : نظرات
برچسب ها: داستان ، فارسی ، پند ، اخلاق ، عربی ، رساله ، عبید زاکانی ،
آخرین ویرایش: - -