تبلیغات
ققنوس ..... - از عطار از آنچه فراموش شده...بخوانید
یکتا پرستی، شاد زیستن، هنر جویی و ادب آموزی را پیشه کنید تا سعادتمند باشید

از عطار از آنچه فراموش شده...بخوانید

دوشنبه 29 شهریور 1389 08:51 ق.ظ

نویسنده : پردیس مقصودی نژاد
مقدمه ای از کتاب قصه های عطار به نثر رضا شیرازی


شیخ فرید الدین عطار نیشابوری
http://behak.files.wordpress.com/2009/10/molana.jpg
عطار پیش از آن که ترک مال و هستی گوید و قدم در وادی سلوک نهد، در دکان -عطاری- خویش نشسته بود. گدایی ژنده پوش بر وی گذر کرد و چیزی خواست.
عطار پرسید: " تو جان خویش چگونه خواهی داد؟ "
مرد، کاسه ای در دست داشت. آن را زیر سر نهاد، پاهایش را به سوی قبله دراز کرد، چشم بر هم نهاد و گفت: " این طور! "
و در دم، جان داد!
این واقعه بود که عطار را به خود آورد و وی را واداشت تا هر چه داشت به فقیران دهد و ... خود گوشه ای گزیند.
درباره مرگ عطار نیز می گویند:
در کشتار عام نیشابور، عطار که پیری ضعیف بودف به دست مغولی اسیر افتاد.
مغول وی را پیش انداخت و همراه برد. در راه، مریدی شیخ را شناخت. پیش آمد و از مغول درخواست تا چندین سیم - پول نقره - از وی بستاند و شیخ را به وی بخشد؛ اما شیخ رو به مغول کرد و گفت: " بهای من، این نیست. "
مغول، پیشنهاد مرید نیشابوری را نپذیرفت و شیخ را همچنان چون اسیر پیش راند.
اندکی بعد یک تن از آشنایان، شیخ را شناخت. پیش آمد و از مغول درخواست کرد که چندین زر - پول طلا - از وی بستاند و شیخ را به وی بخشد.
شیخ، باز رو به مغول کرد و گفت: " بهای من این نیست. "
مغول نیز که می پنداشت شیخ را به بهای گزاف از وی خواهند خرید، نپذیرفت و همچنان با شیخ به راه افتاد.
در نیمه راه، مردی روستایی پیش آمد که خر خویش را می راند. شیخ را بشناخت و از مغول درخواست کرد تا وی را رها کند.
مغول از وی پرسید: " درعوض او چه خواهی داد؟ "
روستایی گفت: " یک توبره کاه ! "
این جا، شیخ رو به مغول کرد و گفت: " بفروش که بهای من این است. "
مغول برآشفت. شمشیر کشید و در دم، شیخ را هلاک کرد؛ اما شیخ که تیغ مغول، سرش را به خاک افکنده بود، خم شد و سر خویش را گرفت و برگردن نهاد. پس از آن، در حالی که یک منظومه کوتاه خویش - بی سرنامه - را می سرود، در برابر چشم حیران مغول، راه خویش در پیش گرفت. وقتی منظومه را به پایان آورد، ایستاد و همان جا افتاد و جان داد...
http://img.tebyan.net/big/1383/07/21028382026425067825521332042340226168.jpg

این دو افسانه جالب، شیخ عطار را نیز مثل بعضی از اولیاء:  حلاج ،
حبیب نجار و دیگران نشان می دهد که گویی مرگ واقعی برای آنها وجود ندارد و تیغ و شمشیر و آتش نمی تواند زندگی آنها را قطع کند، زیرا که فنای در حق، آنها را به مقامی رسانیده است که مرگ و زندگی خویش را در دست دارند.
به هر حال، پای قصه های عطار می نشینیم که قهرمانانش از طبقات مختلف هستند: شاه، وزیر، جلاد
، شیخ، صوفی، پیشه ور، گدا و ...

 در بین داستانهایی که عطار دارد، قصه شیخ صنعان، لطف و سوزی خاص دارد. هر چند که خلاصه این قصه، حجم زیادی از کتاب را به خود اختصاص داده است؛ اما دریغ بود که از آن بگذریم.
قصه های دیگر این کتاب، از میان داستانهای کوتاه عطار انتخاب شده است؛ تا بتواند جلوه های مختلف از افکار این عارف بزرگ را نمایان سازد.
از خداوند آرزو داریم که تلاش و کوشش ما، مورد قبول او واقع شده و توانسته باشیم قدمی در راه شناسایی ادبیات کهن خویش برداریم

نشر دانش آموز
معرفی کتاب " قصه های عطار "

دو داستان کوتاه از این مجموعه ی زیبا:


پشه و درخت چنار

پشه ای چند روزی بر درخت چناری خانه ساخت. چون خواست از آن منزل کوچ کند، شروع به عذر خواهی کرد و گفت:
- ای چنار عزیز! بسیار معذرت می خواهم. باید مرا ببخشید؛ چون به شما زحمت دادم. اما بدان که دیگر مزاحم نشده و سنگینی خودم را بر تو تحمیل نمی کنم:

گفت زحمت دادمت بسیار من                         زحمتی ندهم دگر این بار من

چنار، چون از تعارف بیهوده پشه خبر یافت، زبان گشود و گفت:
- چرا تعارف بیجا می کنی. من اصلا، آمدن و رفتن تو را متوجه نشدم که زحمتی برایم باشد؛ یا نباشد. اگر صد هزار تا مثل تو بیایند و بروند، هیچ اثری در من نخواهد گذاشت؛ پس لب فرو بند و دیگر این گونه سخن نگو:

زان که گر چون تو در آید صد هزار
                                                         یک دمم با آن نباشد، هیچ کار
خواه با من صبر کن، خواهی مکن
                                                         تو که باشی تا زمن گویی سخن؟

***
 
عیب را ظاهر مکن

ابوسعید ابولخیر روزی به حمام رفته بود. کارگران حمام که به شستشوی مشتریان می پرداختند، رسم داشتند که چرک و آلودگی پشت مشتری را به مقابل سینه او بیاورند؛ تا به اصطلاح، نشان بدهند که مشتری را خوب کیسه کشیده و بدنش را تمیز کرده اند.
القصه، که بو سعید زیر دست کارگر حمام نشست و او مشغول کیسه کشیدن بر پشت بو سعید شد.
دقایقی که گذشت، چرک پشت بوسعید را با کیسه حمام طوری جا به جا کرد که روی بازوی او قرار گیرد.
بوسعید نگاهی به چرک جمع شده بر بازوی خویش انداخت؛ اما چیزی نگفت.
کارگر حمام که پیش خودش فکر می کرد باید کاری کند تا شیخ با دیدن چرک روی بازوی خویش از او تشکر کرده و وعده انعام بدهد، خواست تا سر صحبت را به بهانه ای باز کند؛ پس گفت:

- ای شیخ بزرگوار! از جوانمردان برایم حرف بزن و بگو که جوانمردی، چگونه است؟

شیخ بوسعید ابولخیر که زمان را مناسب می دید، به کارگر حمام چنین گفت:

-جوانمردی این است که عیب و آلودگی مردم را در مقابل چشم آنها ظاهر نکنی:

           شیخ گفتا: پنهان کردن است
                                            پیش چشم خلق، ناآوردن است

کارگر حمام از شنیدن پاسخ شیخ بوسعید، چنان خجالت زده شد و از کار خویش پشیمان گردید، که یکباره و ناگهان، به دست و پای شیخ بوسعید افتاد و گفت:
- اشتباه می کردم؛ سالهای سال است که اشتباه کرده ام. اکنون از کار خود پشیمان هستم و دیگر نمی خواهم بر غفلت و نادانی خویش باقی بمانم.
شیخ بوسعید چون چنین دید، خوشحال گشت و هنگام خروج از حمام، انعام شایسته ای به کارگر حمام، پرداخت کرد.

ادامه ی این داستان ها در مطالب بعدی ذکر خواهد شد....


به امید پاسداری از فرهنگ، ادب و هنر ایران زمین، همیشه و همه جا، توسط جوانان و جایگزینی آن با سرگرمی ها در اصل  سردرگمی های امروزی....





دیدگاه ها : نظرات
برچسب ها: عطار نیشابوری ، شعر ، کتاب ، شیخ ، صوفی ، افکار ، داستان ، قصه ،
آخرین ویرایش: دوشنبه 29 شهریور 1389 02:14 ب.ظ