تبلیغات
ققنوس ..... - شعر دیگران
یکتا پرستی، شاد زیستن، هنر جویی و ادب آموزی را پیشه کنید تا سعادتمند باشید

شعر دیگران

یکشنبه 28 شهریور 1389 01:12 ب.ظ

نویسنده : پردیس مقصودی نژاد
هیلدا دولیتل (شاعر امریکایی؛ 1961-1880)


باغ میوه

من اولین گلابی را دیدم
آن گاه که فرود می افتاد
دسته های طلایی رنگ زنبورهای عسل
مشتاق و مکنده
سرگرم کار پایان ناپذیر خود:
اما آن ها نمی توانند به چابکی و تندپایی من
 پرواز کنند
و چون بدان ها نزدیک شدیم
از آن جایگاه دوست داشتنی فرار کردیم
پراکنده شدیم
و من به زمین درغلتیدم
فریاد زدم:
شما شهدابه های میوه های ما را با نیش های
آزمندتان بریده اید
آن ها را به ما بازگردانید
اما زنبورهای عسل
بی اعتنا هم چنان، مشتاقانه
سرگرم کار خود بودند.
باد آواز سهمگین آن ها را به سوی م ن می آورد
و من، هم چنان دمر به خاک افتاده بودم:
آه ای خدای "باغ میوه"ی من، نگاه کن
من به تو هدایایی تقدیم می کنم
آیا باغ تو بدون این زنبورها زیبا نیست؟
تو خدایی
زیبایی در دسترس این باغ را برای نگه دار
این جا
فندق ها از درخت فرو می افتند
تن های لخت و بی غلاف شان
بر زمین غلتیده می شود
انارها که - از فرط رسیدگی -
در حال ترکیدنند
و انجیرهای شهدریز
و میوه های به - طلا رنگ و لمس نشده -
من، این ها را
همه ی این میوه های دل پذیر را به تو
هدیه می کنم
ای خدای خوب که نگهبان باغ مایی.
اما
زنبورها هم چنان
بی اعتنا و مغرور
سرگرم کار پر اشتیاق خود هستند،
بر درخت گلابی.

ترجمه : شایسته سجادی


***


گرما

آه ، ای باد، گرما را کنار زن
دیوارهای گرما را در هم بکوب
طاقه های گرما را در هم بپیچ
پاره پاره ساز
رشته رشته کن
میوه ها نمی توانند بیفتند
در این هوای گرم - این گرمای ضخیم -
میوه ها در گرما نمی توانند فرو بیفتند
گرما، به آن ها فشار می آورد
گلابی ها کامل شده اند
و خوشه های انگور رسیده و مدور-اند.
طاقه های گرما را پاره کن
گرما را چون زمینی سنگلاخی و خشم
شخم بزن
آن را، از کوره راهی که در آن هستی
 به سوی دیگر بینداز
ای باد!

***

آواز



تو چون طلایی
http://www.mitzenmacher.net/blog/wp-content/uploads/2007/03/bee2.jpg
چون دانه یی گندم نیمه رس
که آن را با طلا در آمیخته باشند
تو سپیدی، چون باران
بارانی که بر ما می بارد
تو به گل های نیمه باز می مانی
به طره های بزرگی از گل
طره های فشرده و سنگین
بر شاخه های نیلی درخت سیب
آیا، عزیز من!
می توانی عطر چنین گل هایی را
به من باز نمایانی
عصاره ی آن ها را نشان دهی
آن ها درخشش موهای تو هستند
موهایی که چون بارانی روشن
بر چهره ات می بارند

هنوز باران به شفافی و درخشندگی می بارد
گرما و آفتاب بر شانه های عسل
موم را از شهد جدا می کند
آن چنان که
موهایت بر چهره ات
افشانده می شوند
و آن گاه که در سایه یی خنک درنگ می کنی
دانه های عرق از صورتت
به پایین می لغزند.






دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: دوشنبه 29 شهریور 1389 02:56 ب.ظ