تبلیغات
ققنوس ..... - دیروز هدایت، امروز ما
یکتا پرستی، شاد زیستن، هنر جویی و ادب آموزی را پیشه کنید تا سعادتمند باشید

دیروز هدایت، امروز ما

یکشنبه 28 شهریور 1389 10:35 ق.ظ

نویسنده : پردیس مقصودی نژاد
دیروز بود اتفاق افتاد مثل امروز وفردایی که از راه می رسد چه تفاوتی می کنه دیروز به دنیا اومده بودم یا امروز یا فردا، همه چیزهمون رنگ را داشت رنگ زشت سابق. دیروز را از کتاب ها فهمیدم، اما امروز را از بودن، حس کردن و نابود شدن تدریجی، و فردا را به راحتی می تونستم حدس بزنم که چطور خواهد بود. سه زمان در یکدیگر حل شده بودند و این حل شدن ناخوش م کرده بود. هنوز با فهمیدن این موضوع احمقانه زندگی می کردم. زندگی به صورت بیماری وسواس درونم جا خوش کرده بود و همیشه از این بیماری واهمه داشتم، همه اینها ناشی از عقیده ای بود که نسبت به زمان و مکان داشتم.وقتی به اطراف نگاه می کردم که چه ساده آدم ها زندگی می کنند و هیچ کاری به دیروز و امروز و فردا ندارند. بالا می آوردم...به خاطر همین چیزها از پیری ترس عجیبی داشتم نه به لحاظ اینکه جوانی را از کف داده بودمف بلکه بدین لحاظ که اگر این وسواس ادامه پیدا می کرد از درون متلاشی می شدم. بارها به زیر درخت کاج رفته بودم و میخواستم احساسی از عمر زیاد به من دست می داد را حس کنم،
http://aminus3.s3.amazonaws.com/image/g0002/u00001764/i00597598/284bfc3960c7b63f947f52c7582f293e_large.jpg
اما بی فایده بود.
 حتی برای امیدوار شدن به زندگی چند بار لباس های زنانه پوشیدم، درون آینه آدم دیگری می شدم. کتاب های روان شناسی زنان را مطالعه می کردم، حتی چند بار با صدای زنانه پشت گوشی تلفن با مردها حرف زده بودم تا در پوست جنس مونث بروم، اما بی فایده بود.
http://www.roozeshadi.com/wp-content/uploads/2009/04/zan-2chehre-300x198.jpg
بعد طرح را عوض کردم، خودم را به صورت مردها در آوردم، جای برجستگی ها را عوض کردم، کتاب های روانشناسی مردان را مطالعه کردم، حتی چند بار دزدکی روی پشت بام، دختر همسایه را دید می زدم، اما بی فایده بود.
زندگی کردن به صورت زن یا مرد، هیچ حالت مثبتی را در من ایجاد نمی کرد. خلاصه این زندگی بود که مثل شتر خار می خورد و بار می برد و من را هم دنبال خود می کشید. انگار من خار بودم و زندگی از من تغذیه می کرد، دوست داشتم برای یک بار هم که شده به صورت تیغی توی گلوی او گیر می کردم و از پا درش می آوردم،
http://www.focusmag.gr/id/files/57754/Leave%20me%20alone.jpg
نمی دونستم صد بار، هزار بار، چند تریلیون بار دیگه باید مشروب بخورم تا این زندگی وسواسی را فراموش کنم، تا کی؟ بی معنی بود این اشعار، از تو حرکت از خدا برکت، کی چی؟ کدوم برکت؟ توی یک اتاق از اتاق های زمین موندگار شده بودم، دیگه حوصله بیرون اومدن را داشتم، زمزمه ها می گفتند رنگ روشن بزنید تا دلش وا بشه، اما نگذاشتم و خودم شروع کردم رنگ دل بخواه خودم را بزنم، بعد از مدتی با دود سیگار سیاهش کردم یک روز که همین طور خوابیده بودم و به طاق زل زده بودم یک مرتبه بلند شدم و توی سیاهی های طاق نوشتم، زندگی. همیشه جای یک چیز توی این سیاهی ها خالی بود. هر وقت در اتاقم را باز می کردم اول از همه به طاق نگاه می کردم و نیرو می گرفتم. خیلی برام عجیب بود به یک پوچی رسیده بودم که داشتم از خود پوچی نیرو می گرفتم. بعضی وقت ها که همه جا تاریک می شد یک نوری می انداختم به طاق، چقدرجالب بود توی ظلمات نوشته شده بود زندگی و یک نوری هم بهش تابیده بود.
http://slowmuse.files.wordpress.com/2009/02/dark-room-light-through-window-hunched-man1.jpg?w=320&h=240
انگار اون نور من بودم. روزهای بعد احساسی دیگه داشتم، احساس کسی از قفس بیرون اومده باشه مثل دونه های تسبیح نبودم که باید صاحبی داشته باشه تا دونه ها را به حرکت در بیاره، خودم شده بودم دونه ها و صاحب تسبیح، اما یک چیر عجیب درونم رشد کرده بود عین هیچ کس نبودم، با همه بیگانه شده بودم همه مثل هم بودند قاتی توی هم می لولیدند و من چرت می زدم، بیگانه، تنها، سرگشته، چشم به راه، چشم به راه یک حادثه دیگه مثل پوچی، بعدش چی بود، عجیب آزارم می داد چشمام براش برق می زد، قفس را از قبل آماده کرده بودم و آماده بودم، اما هنوز تو خودم بودم نمی دونستم که چه کار باید بکنمف مثل بچه ای شده بودم که دائم به سینه مادرش چسبیده و زار می زنه اما مادر شیر نداره، باید با لالایی و شیر مصنوعی به زندگی بچسبوندش که کم کم زار زدنش به فحش تبدیل بشه و غذاش و بگیره. وقتی این طور زندگی برام شکلک در می آورد، یا توی سرما با بدن لخت می خوابیدم و یا روی موزائیک های داغ حیاط با بدنم خلوت می کردم، داشتم جسمم را فراموش می کردم و با این کار خودم را از لای سیم های قفس بیرون می کشیدم،
http://www1.cs.columbia.edu/~sedwards/photos/japan200507/20050724-1057%20Flowers%20in%20Cage.jpg
فهمیده بودم پوچی ام به چی تبدیل شده، دیگه تحمل همه چیز را داشتم و لذت بخش بود، اگه زمین می خوردم به راحتی بلند می شدم، از راه رفتن زیاد، حرف زدن زیاد، گوش کردن زیاد، دیگه خسته نمی شدم، رها شده بودم، چشمام را می بستم و توی خیال پرواز می کردمف دوست داشتم وقتی چشمام را باز می کنم به پرواز کردن ادامه بدم، اما آسمونی نبود که بتونم توی اون پرواز کنم، آسمون من کتاب هام بود از این کتاب به اون کتاب، از حصار به اون حصارف عاقبت این کار هم معلوم بود، چشم های گود رفته، خستگی های مداوم، قار و قور معده، گرمای زیاد بدنم، هیکل نخ نما، همه و همه جمع شده بودند و هنرنمایی می کردند، مثل تیغ چند شاخه بود از هر طرفی می چرخیدم به انگشتم آویزون بود، نفس نفس می زدم معرکه گرفته بودم، تقدیر شوم زندگی رو آورده بود به من و کم کم اثر می کرد، پره های دماغم با هر نفس که می کشیدم، می گرفت. ولو شده بودم توی دموکراسی، آزادی، فاشیسم، سوسیالیسم، فردگرایی و چند تا و چندین تای دیگه، نوسان زندگی هر لحظه بیشتر می شد، یه یک آزمایشگاه احتیاج داشتم تا وزن مخصوص و جرم مولکولی ذرات ذهنم را اندازه بگیرم تا بفهمم به کدوم دسته و منطق و فلسفه ای تعلق دارم، می خواستم حقانیت وجودم را ثابت کنم، فقط برای خودم، برای همین اول از همه، تقصیرات بشر را گردن خودم انداختم، حتی همه کشف ها و اختراعاتی که تا حالا روی کره زمین شده بود را به نام خودم ثبت کردم. تنها یک عیب بزرگ این کارها این بود که بعدش نقشه های شیطانی می کشیدم تا کره زمین را نابود کنم، پیچ رادیو را که باز کردم صدای به حق خودم را شنیدم که خطاب به تموم مردم کره زمین اخطار کرده بودم که اگه تا صد سال دیگه کره زمین را ترک نکنند پشیمون می شوند و اون وقت تازه مزه بی عدالتی را می چشند و تازه می فهمند که انقلاب و دموکراسی و آزادی، عدالتی بوده که هیچ وقت نداشتند و این زائیده... با زحمت زیاد پیچ رادیو را بستم، چشام به طاق اتاق افتاد، توی سیاهی ها دیگه خبری از زندگی نبود، همه جا ظلمت بود.
http://4.bp.blogspot.com/_-aL6ufhsr8M/SHm3Q1OVoYI/AAAAAAAAACk/EzfzV_S8tmI/s400/7e8f.jpg


به قلم: منصور شفاعت
منبع: نشریه فرهنگی، هنری و اجتماعی
سال سوم. نیمه دوم تیرماه و اول مرداد87




دیدگاه ها : نظرات
آخرین ویرایش: - -